نميگم آدم ديگه اي شدم نميگم بزرگ شدم نميگم..... نه!!! ولي عوض شدم... خودم ميدونم عوض شدم.... و اين خود عوض شده رو بيشتر از خود قبليم دوست دارم....
هنوزم از دعواي پسرا ميترسم....
هنوزم گاهي هوس ميكنم هفت تا ايستگاهو تا خونه پياده برم... تنها...
هنوزم اول كرم بيسكويتو ميخورم....
هنوزم از رو جدول خيابون راه ميرم...
هنوزم بعد از بيدار شدن چند دقيقه چازانو ميشينم....
هنوزم زود گريه م ميگيره...
هنوزم سالي يه بار از كوره در ميرم...
هنوزم موبايلم روزي شيش بار از دستم ميفته...
هنوزم فلشامو گم ميكنم...
هنوزم بند كفشامو سفت ميبندم و سر كلاس استاد پيام بازشون ميكنم...
هنوز عاشق بادبادك هوا كردنم...
هنوزم وقتي حالم خيلي خوبه يا خيلي بده كوله مو دوتايي ميندازم...
هنوزم دلم كه ميگيره به آسمون خيره ميشم...
هنوزم با هرچيز كوچيكي ذوق ميكنم و با هرچيز كوچيكي دلم ميلرزه...
هنوزم با اولين نگاه تو اولين ملاقات ته و توي شخصيت طرف دستمه...
هنوزم فرق تيكه انداختن و حرف زدن معمولي بقيه رو نميفهمم...
هنوزم اسم مخاطباي گوشيم با حروف مخلوط كوچيك و بزرگ و عجيب غريب سيو ميشن...
هنوزم از ديدن زخم چندشم ميشه...
هنوزم بچه م .... تولد بيست بيست و يه سالگيمه و هنوز بچه م...
هنوزم بستني كاكائويي دوست دارم....
هنوزم عاشق دوچرخه سواريم...
هنوزم بارون كه مي آد تو چاله هاي آب ميپرم....
هنوزم يه روز از عمرمو در عوض يه ساعت كلاس استاد كاوه ي عزيز ميدم...
هنوزم از مارمولك در حد مرگ ميترسم...
هنوزم همه آدما خواهر و برادر آدمن مگه اينكه خلافش ثابت شه....
هنوزم همه ي آدما خوبن...
هنوزم بيش از آنچه تصور كني شاعرم....
آره هنوزم بچه م.... تو فك كن بچه م....
پ.ن: تولدم مبارک.... همین...