تبليغاتX
قلمروی شماره ی هفت

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

بیش از آنچه تصور کنی شاعرم

 
شنبه هشتم بهمن 1390
م : ن : دم دمای صبح

من عوض نشدم... همونم ....

نميگم آدم ديگه اي شدم نميگم بزرگ شدم نميگم..... نه!!! ولي عوض شدم... خودم ميدونم عوض شدم.... و اين خود عوض شده رو بيشتر از خود قبليم دوست دارم....

هنوزم از دعواي پسرا ميترسم.... 

هنوزم گاهي هوس ميكنم هفت تا ايستگاهو تا خونه پياده برم... تنها...

هنوزم اول  كرم بيسكويتو ميخورم....

 هنوزم از رو جدول خيابون راه ميرم...

هنوزم بعد از بيدار شدن چند دقيقه چازانو ميشينم....

 هنوزم زود گريه م ميگيره...

 هنوزم سالي يه بار از كوره در ميرم...

هنوزم موبايلم روزي شيش بار از دستم ميفته...

هنوزم فلشامو گم ميكنم...

هنوزم بند كفشامو سفت ميبندم و سر كلاس استاد پيام بازشون ميكنم...

هنوز عاشق بادبادك هوا كردنم...

 هنوزم وقتي حالم خيلي خوبه يا خيلي بده كوله مو دوتايي ميندازم...

 هنوزم دلم كه ميگيره به آسمون خيره ميشم...

هنوزم با هرچيز كوچيكي ذوق ميكنم و با هرچيز كوچيكي دلم ميلرزه... 

هنوزم با اولين نگاه تو اولين ملاقات ته و توي شخصيت طرف دستمه...

 هنوزم فرق تيكه انداختن و حرف زدن معمولي بقيه رو نميفهمم...

هنوزم اسم مخاطباي گوشيم با حروف مخلوط كوچيك و بزرگ و عجيب غريب سيو ميشن...

هنوزم از ديدن زخم چندشم ميشه...

هنوزم بچه م .... تولد بيست بيست و يه سالگيمه و هنوز بچه م...

هنوزم بستني كاكائويي دوست دارم....

هنوزم عاشق دوچرخه سواريم...

 هنوزم بارون كه مي آد تو چاله هاي آب ميپرم.... 

هنوزم يه روز از عمرمو در عوض يه ساعت كلاس استاد كاوه ي عزيز ميدم... 

هنوزم از مارمولك در حد مرگ ميترسم...

هنوزم همه آدما خواهر و برادر آدمن مگه اينكه خلافش ثابت شه....

هنوزم همه ي آدما خوبن...

هنوزم بيش از آنچه تصور كني شاعرم....

 آره هنوزم بچه م.... تو فك كن بچه م....

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: تولدم مبارک.... همین...

چهارشنبه پنجم بهمن 1390
م : ن : دم دمای صبح

جوابم كردن...

وقتي دلت مي شكنه چقد مجيد خراطها ستودني ميشه!!!!

 

 

 

 

پ.ن: عليرضاي ما هنوز به مجيد خراطها ميگه مجيد خرابكار!!!

دوشنبه بیست و ششم دی 1390
م : ن : دم دمای صبح

سرزمين آبي من

مهم نيست كه چراغ كي قرمز مي شود...

مهم اين است كه راننده ها كي نگه مي دارند...

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: دوستان با نهايت شادي و شعف و سر مستي به اطلاع مي رساند كه اون استاده بود عبدالرضاپور كه تو پست سوتي بحثش رفت!!!يه درس باهاش ارائه شده كه من بدبخت من خاك بر سر بايد حتما اين ترم بگيرم...با توجه به فضاحت سوتي(قسمتيش از پست مذكور سانسور شده... يعني انقد ضايع بوده!!!!)با نهايت التماس و استدعا و خواهش و تمنا دعا كنيد درسه با دكتر معين ارائه شه!!! خو اين زندگيه؟! خدايا اين چه مصيبتي بود؟!

دوشنبه نوزدهم دی 1390
م : ن : دم دمای صبح

خاطره خود کلانتر جان است... سال 89

چهارشنبه 23 تیر1389 ساعت: 13:57 توسط:پیکرتراش پیر

سلام تو چند روز آينده حتما سر مي زنم ...
وبلاگتون هم لينك وبلاگ خودم شد هم لينك وبلاگ كانون ...
ادامه دار باشي ...


 

 

 

چهارشنبه 23 تیر1389 ساعت: 13:0 توسط:خرمگس
سلام رفیق!
سهراب...
دوست داشتنی بود!
با این عکس من رو به خوندن یکی از شعراش دوباره و دوباره شاعر شنو کردی!
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز....
به روز باشی
چهارشنبه 23 تیر1389 ساعت: 13:57 توسط:فاطمه جونت
دااااااااااااااااااااااغووووووووووووووووووووونم كردي!
پرك هم خيلي دوسش داشت
چاكريم
چهارشنبه 23 تیر1389 ساعت: 14:3 توسط:فاطمه جونت
امانت دار باش دس تو نظر دیگران نبر!!
چهارشنبه 23 تیر1389 ساعت: 14:3 توسط:اولاد
سلام
نکند زما رمیدی که دگر نظر نمیدی
چهارشنبه 23 تیر1389 ساعت: 14:27 توسط:اولاد
علیکم وعلیکم وعلیک
کیف حالک باز علیکم وعلیک
این آپ نمی شی که گفتی یعنی چه
زیبا بود وقدرت شعری بالاتری داشت
شاد باشید
نجشنبه 21 مرداد1389 ساعت: 20:12 توسط:مهسا
یعنی چه این دفه ی دومی بود که فسفرای پیاده شدم در رفتن!!
چندروز پیش اومدم حرفیدم اما ثبت نشد و الان هم کلی قلمبه سلمبه تراوشیدم و بعد ...
خدااااااااااااااا!!
مخلص کلام اینکه:
قلمرو جدید محفوظ و مامور.
و اینکه جناب آقای اسحاقی بگذار(بجای اجازه بده) شاعران مملکت زبان پارسی را پاس(در معنای حفظ و نگهداری) بدارند
نامربوط شد؟؟؟
اصل قضیه اینه که انگاری زبان شیرین پارسی ما درحال عقیم شدنه و همه ما باید دست در دست هم نهیم به مهر و زبانمان را حفظ نماییم.
یه راهکارش کاربرد مصادر جعلی به جای افعال محترم مرکبه که بنده چند وقتی است کار خود مبنی بر کاربرد و تلاش برای واژه سازی با آنها را آغازیده و هرگونه حمایت را میپذیرم.
حالا جوگیر شدن به دلیل مطالعه ی دو سه کتاب زبانشناسی رو بیخیال شیم خیر سرم دانشجوی زبان وادبیات فارسی ام.
و اینکه جمله ای در راستای کاربرد صنعت کوبیسم توسط جناب آقای اسحاقی داشتیم که از ذهنمان در رفته اگر رخ نمایاند اورا به زنجیر کشیده به ما بدهید(بجای تحویل دهید)
شاد باشید و مستدام و تا همیشه با مرام .
چهارشنبه 27 مرداد1389 ساعت: 0:40 توسط:الهام
سلام چرا به ما سر نمیزنی حالا که همه چی اینقد قشنگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوبه که همه چی واست قشنگه اما من.... من....من.... منم یه بار به خودم گفتم از همین جا تا خود خدا پر از.... نه تنهایی نه, پر از درده.راست گفتم. نکنه باید اسم منو از تولیست رفقات پاک کنی؟؟؟؟؟؟؟

دوشنبه 15 شهریور1389 ساعت: 16:22 توسط:پیکرتراش پیر
سلام
خوبی ؟
ما نیایم شما هم نمیاینا ؟!
خیلی قشنگ بود جدا می گم حرفای حامد رو هم با کمال اکراه تایید می کنم این ایراد ها رو کم و بیش داشت این کارت اما روانی زبانت و نپیچیدن لقمع دور سرد عادت خوبیه که تو شعر گفتن داری
و پیشرفتت هم داره روز به روز بیشتر میشه یه خورده به تکنیک بیشتر دقت کن همین
ادامه دار باشی ...

دوشنبه 15 شهریور1389 ساعت: 17:33 توسط:کهربا
سلام. کاش میتونستم تمرکز کنم که نظر بدم ولی نمیشه....

فقط خوندوم

چهارشنبه 17 شهریور1389 ساعت: 0:42 توسط:فاطمه جونت
سلام:
آقا بازی رو نزاشت!!!!!!!!!
یه سوال اساسی به سرم زده:اون بالا آقایون(یا خانوما)(حالا)چه جوری میگن شعرت فلان جاش ایراد داره چرا من نمیدرکم؟
فک کنم به خاطر اینه که من مخاطب عامم که اگه اینجوریم باشه بازم شعرت خیلی خوبه چون منه مخاطب عام دوسش داشتم!(واااای چه فلسفی)
راستی پایه شدم که یه بار این فکر شیطانیتو به مرحله ی وقوع بپیوندونم!!!
آقـــــــــــــــــــــــــــــــــــاmeCCCCCCCCCCCCCCCCC

سه شنبه 30 شهریور1389 ساعت: 13:41 توسط:حامد
اهم... خوب بود
البته شاید یه عده بگن لحن و محتواش با هم نمی خونه، ولی از نظر من پسندیدنیه!
دیدین منم بلدم تعریف کنم؟

جمعه 2 مهر1389 ساعت: 13:34 توسط:پیکرتراش پیر
خشنگ بود
ادامه دار باشی ...

پنجشنبه 8 مهر1389 ساعت: 0:21 توسط:مهسا
جان خودم خرابتم.خیلی وقته نه از الان.
سلام
یه معذرت خواهی بابت اونروز که همدیگه رو دیدیم بهت بدهکارم.واکنش تو اونقد سریع و به قولی جیک ثانیه ای بود که به من اجازه ی واکنش نداد.
بابت یخچالی بودنم ببخش خانومی.به امید دیدار مجدد و گرمی من.
خوب باش و تا همیشه شاعر و تا همیشه رفیقی برای من

سه شنبه 20 مهر1389 ساعت: 22:22 توسط:کهربا
رفاقت تعطیل نمیشه این تویی که الان تعطیلی....

ادامه دار باشی تا انفجار خورشید...

شنبه 24 مهر1389 ساعت: 19:48 توسط:پیکرتراش پیر
یک کلام می نوشتی دم کلیه دوستان و وابستگان گرم دیگه !!

حالا باید ببینیم نوبت کیه که به عنوان نفر بعدی ، دپ بزنه !
راستی من خط آخر این پست رو نفهمیدم ، پرسشی بود ، خبری بود ، دعایی بود ، چی بود ؟


ادامه دار باشی ...

یکشنبه 25 مهر1389 ساعت: 14:15 توسط:محمود
سلام هم استانی گلم
بابا خیییلی مخلصیم
دم شما هم گرم به خاطر اینهمه غییییییییییییییرت!
ولی حرف اینجور آدما اصلا برام مهم نیست
اگه مهم بود که تاییدش نمیکردم
اتفاقا این باعث شد قدر دوستای خوبی مث شما رو بیشتر بدونم
برا همینم ازش تشکر کردم!!!

راستی بازگشت شکوهمندانه ی شما به میادین رو تبریک میگم
یاحق...

شنبه 8 آبان1389 ساعت: 5:44 توسط:محمود
سلام هم استانی
به احتمال زیاد سه شنبه ی این هفته با دوستای عزیزم علی قایدی و وحید حیدری بیام انجمن شعر دانشگاه اصفهان
شما هم اونجایید،نه؟!

چهارشنبه 12 آبان1389 ساعت: 12:30 توسط:فاطمه جونت
سلام :
گم شو...یعنی چی؟!!!بقیه خودشونو بچه کنند...بقیه فک میکنند بزرگ شدند ضایع بچه اند...

ببین اینی که دارم میگم رو جدی میگم:
اگر بار دیگه اومدم تو این وبلاگ و دیدم به جز شعر ... قطعه ی ادبی...یا نهایتا متن طنز...چیز دیگه ای اینجا بود به ولای علی(ع)جوری وبلاگتو حک میکنم که نفهمی از کجا حک شده...

دیگه به هر صورت....
دیشبم یک یک مساوی کردیم اعصابم سر اون خورده...
اینقد مارو دشمن شاد نکن...
من در نهایت عصبانیت چاکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم...
چهارشنبه 12 آبان1389 ساعت: 17:21 توسط:طنین
طوری نیست.هیچ طوری نیست
من اگه درد تو رو کفش کنم جایزه نوبل امسال که نه سال دیگه رو میگیرم.
من چیکار کنم از دست تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو؟
خدایا منو از دست این خانوم بزرگ بکششششششششششششششش!

چهارشنبه 12 آبان1389 ساعت: 23:20 توسط:حامد
آخ... الآن یک ساعته دارم با خودم ور میرم که چه جوری حسم رو اینجا بنویسم:
یه خرده فکر، یه چند تا نفس عمیق همراه با آه از ته دل، یه کم خنده، باز یه خرده فکر... {چمیدونم به خدا!}

کشنبه 16 آبان1389 ساعت: 16:33 توسط:کهربا
وقتی شبیه بقیه شدی دوباره اینقد زور میزنی تا متفاوت بشی که جونت درمیاد....

روزای جمعه همیشه پنج شنبه هاش قشنگه.........

 

پنجشنبه 20 آبان1389 ساعت: 13:59 توسط:شاعر پابرهنه
سلام

معیار آدما واسه بزرگ بودن مسخره س
فکرمیکنن خودشون بزرگن وهرکی غیر از اونا فکر کنه کوچیکه
فکر میکنن خودشون عاقلن وهرکی غیر ازاونا فکر کنه دیوونه س

دوشنبه 22 آذر1389 ساعت: 15:27 توسط:فاطمه جونت
سلام:
آقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا دوووووووووووس داشتم(به عاریت گرفته شده از پرک)
خیلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللی
خوشحالم....به خاطر اینکه دوباره آپیدی...
این نظر نوشتم که خاطره بشه واست...امروزو همیشه به یاد داشته باشی..
...خنده...اون شیشهه که میخواستیم خردش کنیم...خونه کبوترا...کافی نت..مرجان...گوووگووولیه تو
راستی:جیتا کیــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟آره....دیگه چه خبر؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

جمعه 26 آذر1389 ساعت: 1:42 توسط:پیکرتراش پیر
ادامه دار باشی ...

سه شنبه 21 دی1389 ساعت: 18:9 توسط:مريم پابرهنه
بسيييييييي ميدوستم اين شعرو

شنبه 11 دی1389 ساعت: 14:46 توسط:حامد
.

چهارشنبه 22 دی1389 ساعت: 11:15 توسط:عادل حيدري
سلام
عادلشون؟؟؟

كار زيباييه.
عكس اولو كه ديدم گفتم بايد با يه كار خاص مواجه باشم.
همينطور شد.
كار قشنگ و جالبيه.
قسمتاي آميخته با طنز بعضا تلخش هم خيلي به دلم نشست.
ممنون
موفق باشي.

پنجشنبه 23 دی1389 ساعت: 0:34 توسط:اولاد
نوکرتم کوتا بیا قرارمون که این نبود

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یکشنبه 26 دی1389 ساعت: 0:48 توسط:حامد
شرمنده اگه نمی گم "وای عالی بود"، چون واقعیتش اینه که عالی نبود. خوب هم نبود. حتی نتونستم تحمل کنم تا آخرش بخونم. این ردیف این قدر طولانی شعر رو نخوندنی کرده بود!
کشتمش؟؟؟

پنجشنبه 7 بهمن1389 ساعت: 23:10 توسط:محمود صالحی
سلام هم استانی...
تولدت مبارک هم استانی...
چه خوبه که منم دعوتم هم استانی...
ممنونم هم استانی...
به زودی آپ میکنم هم استانی...
فعلا بای هم استانی...!

سه شنبه 19 بهمن1389 ساعت: 17:13 توسط:فاطمه جونت
سلام:
اولا اونجا که بی خیال قانونو اضافه کردی اصلا بش ننشسته....
دوما تو بیخود کردی رو پل هوایی وای میسی و نیگاه می کنی ...حالا هر چیزی رو هر جوری
سوما و رسم سرنوشت در ذهن...اولش که خوندی واسم اینجوری نبود...بود؟گفتم نبود..خب اون اولیش قشنگ تر بود
چهارما من با تو چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی کار کنم؟

 

 

 

یکشنبه هجدهم دی 1390
م : ن : دم دمای صبح

رد کفشهای شریعتی...

گاهی...

هیچ چیز به اندازه ی راه رفتن روی جدول خیابان مرا به یاد خدا نمی اندازد....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: من ساعت ده امتحان کلیات دارم و هرچقدر یه مرغ استرالیایی زرد کلیات زبانشناسی بلده منم بلدم... یعنی این قاب عکسه(اشاره به روبرو) بلده سوال کلیات جواب بده منم بلدم... حالا هی بشینم نظر جواب بدم... وبلاگ آپ کنم ببینم به کجا میرسم!!!

چهارشنبه چهاردهم دی 1390
م : ن : دم دمای صبح

ایرانه؟!

 

 

نوجوان هفده ساله ای قهرمان ملی ام را می کشد...من...

برای کشورم گریه می کنم....

 

 

 

پ.ن: دوباره پستای قبلیمو خوندم وای که چقد خندیدیم.... یعنی یه نهال کاج جای من نشسته بود اون روزا و اینارو میخوند خشک میشد...صندلی بود کرنش می کرد....

سه شنبه سیزدهم دی 1390
م : ن : دم دمای صبح

از آسمانی...بوی دستهات گفته اند...

گالیله شب تولد تو بود که اعتراف کرد خورشید به دور زمین می چرخد...

 

 

 

 

پ.ن: یادم باشه به علیرضای پنج ساله  یاد بدم که هر دختری بهت اعتماد کرد و روت حساب با جنبگی باز کرد عاشقت نشده... فقط یکی ار آدمای شبکه ی اجتماعی حسابت کرده...

شنبه دهم دی 1390
م : ن : دم دمای صبح

یه چیزی که شعر نیست

سال ها خرمای موهام را می خورد...

 باد خاکستر شعرهام را...

 من زنده به گورم...

 

 

پ.ن: دوستان من بزرگ بشو نیستم...والله بالله تلاشمو کردم نشد... اگه اینجوری بودن بچه بودنه... شرف داره به بزرگ شدن... والا!!!

 

سه شنبه ششم دی 1390
م : ن : دم دمای صبح

سپیده...

عیب من این است که بیش از آنچه تصور کنی

                                        شاعرم...

 

 

 

 

 

 

پ.ن: پستای قبلی وبلاگمو دوباره خوندم... چقد کودکانه!!! چقدر بزرگ شدم!!! چقدرآدم ها عوض شدن... چقدر دوستا...حتی دوستا عوض شدن...چقد دلتنگ اون روزام... پای پستای قبلیم میشه گریه کرد...

سه شنبه بیست و نهم آذر 1390
م : ن : دم دمای صبح

یه فاجعه!!

تا حالا شده يه سوتي بدي كه يه دفه تموم تنت تو سر ماي زمستون داغ شه احساس كني قلبت آب شده و با چشماي پر اشك (كه احيانا همون قلب آب شدته) كوله تو پرت كني (دقت داشته باش كه رو خاكي شدن لباس و وسايلت به شدت حساسي) و تو خاكي كنار علوم بشيني صورتتو بگيري تو دستت بلند بلند بگي: واااي واااي وااااااي..... و واقعا از عمق وجودت بخواي بزني زير گريه؟! نه!! تاحالا شده؟!!!!

اين سوتي گفتن اينكه زبانشناسي رشته ي مزخرفيه به كسي كه بعد از چند جمله بهت ميگه مي خواد فوقشو زبانشناسي بده نيست....

اين سوتي گفتن مرخصي!!! به همون آقاي بالا نيست كه بعدش با خفت و خواري ازش معذرت خواهي كني...

اين سوتي اين نيست كه در توصيف قيافه يه نفر بگي: زشت نيست در حد فلاني*... و فلاني از كنارت رد شه...

سوتي اين نيست كه طرفو از دور نشون يكي از بچه ها كه عاشق شاملوا بدي و طرف بياد تو وبلاگت بنويسه مردمو از دور نشون ملت نده....

اين سوتي اين نيست كه داداش طرف بره تو يه وبلاگي كه همين سوتيو با اسم طرف تعريف كردي و بخوندش....

اين سوتي اين نيست كه با بستني بري سر ميز استاد تا پروژه تو از تو سامسونتش در بياري...

اين سوتي اين نيست كه با كوله ت عقب عقب بزني تو شكم استاد پير نجم الدين...

اين سوتي اين نيست كه سه بار متوالي جلو استاد پير نجم الدين كارايي بكني كه استاد ريسه بره....و تو بفهمي فقط فكر مي كردي كسي تو محوطه نيست....

اين سوتي نيست كه تو سمينار غازي در بياري بخوري استاد احمديان رد شه غازي بپره تو گلوت و استاد احمديان با شادي و نشاط مضاعف بره بيرون....

اين سوتي اين نيست كه بر حسب عادت به سرآشپز سلف بگي الهي عزيزم!!!

اين سوتي اين نيست كه كنار دست استاد عبدالرضاپور وايسي و از افتضاح بودن لهجه ي انگليسيش بگي و پاور پوينتشو مسخره كني  و بگي چه جوري اين استاد شده؟!

اين سوتي اين نيست كه اداي طرفو در بياري بياد از پشت سرت رد شه....

سوتي اين نيست كه استادو با اسم كوچيك صدا كني....

سوتي خيلي چيزاي ديگه نيست.... اينا كاراي عادي بدبختي به اسم سپيده س كه اصلا اگه اتفاق نيفته عجيبه... اين سوتيارو بدي ميخندي.... ولي اين سوتي اينه كه بخواي بشيني و گريه سر بدي.... اين سوتي اينه كه حتي نتوني بنويسيش .... يه حرفيو جلو يكي بزني و فقط يه جاي شكر برات بمونه كه طرف تورو ميشناسه... واي واي... سوتي اينه كه تموم راه دانشگاه تا خونه همه رو اون يارويي ببيني كه جلوش سوتي دادي.... واي واي ... واااااااااي.... مادر جان.... واي واي....

پ.ن: اون یارو اصلا به نظر من زشت من اصلا نمیدونم معیار زشتی ادما چی هست واسه این مثال اونو زدم که بچه ها میگن زشته...

 

آخرین مطالب وب سایت قلمروی شماره ی هفت
» من عوض نشدم... همونم ....
» جوابم كردن...
» سرزمين آبي من
» خاطره خود کلانتر جان است... سال 89
» رد کفشهای شریعتی...
» ایرانه؟!
» از آسمانی...بوی دستهات گفته اند...
» یه چیزی که شعر نیست
» سپیده...
» یه فاجعه!!
» من گم شدم....
» شعرهايي كه مي خوانم
» تخلیه ی روانی!
» يه جمله...
» شکر خدا...
» بر اساس یک ماجرای واقعی
»
» عذاب
» من خودمم چرا ميخواين عوض شم؟!
» دوست دارم كه ميتونم حال يكيو بگيرم....



 

.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.